رادمهررادمهر، تا این لحظه: 13 سال و 26 روز سن داره
آرتامهرآرتامهر، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 1 روز سن داره

رادمهر...آرتامهر.....دوفرشته زمینی ما

@photo.Radmehr پیج عکاسی مامان سحر

ختنه پسر نازم

نوشته در 23دی 92 مادر که باشی استوار می شوی .......... پا در زمین سفت می کنی و صلیب وار تکیه گاه می شوی! مادر که باشی در جایگاه امیدواری مونست بغض نمی کنی! نمی شکنی! یکپارچه رنج نمی شوی! تا ببیند..... نهراسد........و میزبان نشود تلخ مزه هراس را.  پسر نازم روز چهارشنبه 18 دی 92 قرار شد که توی بیمارستان مرکز طبی اطفال شما رو توسط دکتر بهار اشجعی به روش بخیه یا همون سنتی ختنه کنیم! بلاخره بعد از هزاران بار دلنگرانی و تشویش و تحقیق من و بابایی روز چهارشنبه فرا رسید. شما باید 2 ساعت قبل چیزی نمیخوردی ! پس من واسه آخرین بار ساعت 5 صبح به شما شیر دادم و لباس پوشیدیم و راهی شدیم. هوا هنوز گرگ و میش بود و حسابی سرد!!!!! وقتی رسید...
24 دی 1392

کاشان 11تا 13 دی 92

پسر نازم بالاخره واست نوبت دکتر گرفتم که واسه ختنه اقدام کنیم. روز چهارشنبه ١١دی بابا سر کار نرفت و ساعت 2 رفتیم بیمارستان مرکز طبی کودکان دکتر قریب و دکتر اشجعی شما رو دید و گفت که واسه 4شنبه می تونه نوبت بذاره که شمار رو ختنه کنه. تا ساعت 6:30 اونجابودیم و کارای بستری شما رو واسه روز چهارشنبه 18 دی انجام دادیم. بعدش هم که قرار بود بریم کاشان... از بیمارستان مستقیم حرکتت کردیم .. بگذریم که اولش بابا اتوبان رو اشتباهی رفت و با یک ساعت تاخیر از تهران خارج شدیم...و بگذریم از اینکه شما و من خیلی خسته شده بودیم و شما همش گریه کردی و بعد از یک ساعت آروم شدی.... بگذریم از اینکه توی جاده برف میومد و هوا بینهایت سرد بود و سفرمون داشت با خطر و دودلی ...
15 دی 1392

اولین باری که من به تنهایی بردمت حمام

صبح پاشدم دیدم یه عالمه پی پی کردی و از پشت پوشکت بیرون اومده و تا گردنت کثیف شده!!! آخرشم نفهمیدم چرا اینجوری شده بود؟؟؟؟ دیگه توفیق اجباری پیش اومد که به تنهایی ببرمت حمام. توی تمام مراحل به جز زمانی که آب روی سرت ریختم آروم بودی و من اما با کمی استرس می شستمت... بگذریم که دوش رو از جا کندم.... اما حمام خوبی بود... دیگه از اون روز به بعد خودم می برمت حمام. لحظه ای که آوردمت بیرون: اینقدر آرامش داشتی و خوابت میومد که حتی موقع پوشک کردن و پوشوندن لباسات خواب بودی نازکم: ...
10 دی 1392

عکس های سه ماهگی

آخه اینقدر این دستای تپل و نازت رو میخوری می ترسم تموم بشن!!! نازکم ببینی همون لباس نوزادی رو پوشیدی که روز اول تولدت توی بیمارستان تنت بود! زمان بینهایت سریع میگذره و شما بزرگ می شی و این فقط خاطره این روزهاته که می مونه. واسه بار آخر این لباس رو تنت کردم و دیگه برش داشتم به عنوان یادگاری از زمانی که سرخوشی من آغاز شده بود. ممنون به خاطر همه لبخندهایی که به زندگیمون هدیه دادی پسرکم. یادته گفتم واسه کالسکه ات کاور خریدم تا روزای سرد زمستون شما رو از باد و بارون حفظ کنه؟؟؟ وقتی می خواستم امتحانش کنم این عکس رو ازت گرفتم مامانی. این اولین باری هستش که سوار کالسکه ات می شی. مبارکت باشه عسلم. واسه این عکس حرفی ندارم جز دوست...
10 دی 1392

آیهان اومد خونمون

پسرکم یکشنبه 8 دی 92 خاله فرشته که دوست صمیمی من هستش با آیهان کوچولوی ناز اومد خونمون. امیدوارم این دوستی ما پاینده باشه و بعد از این هم شما دو تا با هم دوستی صادقانه و پرمحبتی رو شروع کنید. شما 3 ماه و 4 روز و آیهان جان سه ماه و 8 روز ...
10 دی 1392