رادمهررادمهر، تا این لحظه: 13 سال و 25 روز سن داره
آرتامهرآرتامهر، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه سن داره

رادمهر...آرتامهر.....دوفرشته زمینی ما

@photo.Radmehr پیج عکاسی مامان سحر

سونوی هفته بیست و نهم

٢ مرداد 1392 دوشنبه 31 تیر 1392 رفتیم سونو دکتر کاووسی! وزن و دور سر و اندازه استخوان ران رو اندازه زد! همه چیز طبیعی بود عسلم. و بعد سوالات من شروع شد: من:دکتر الان سرش کجاست ؟ چرخیده؟  دکتر: سرش پایینه . بععععععله چرخیده! من : دکتر در سونو های قبلی دستا و انگشتاشو بهم نشون ندادن ......!!!!؟؟؟؟ دکتر چند لحظه دنبال دستای کوچولوت گشت و وقتی پیداش کرد گفت : ایناهاش ! شما دستت رو مشت کرده بودی ... 4 تا انگشتت رو بهم نشون داد و شمرد...1...2....3....4 ... پنجمیش کجاست؟؟؟ اهان این پشته! و من....... خیالم راحت شد که 5 تا انگشت کوچولوت سر جاشه!!! بعدش هم دست دیگه ات .. که دکتر گفت : اینجاست .... گذاشته روی...
3 مرداد 1392

چکاب ماه هفتم

٢٠ تیر 1392 پسر گلم هر روز داریم به روز اومدن شما نزدیکتر می شیم. دو روز پیش یعنی 18 تیرماه 1392 رفتیم مطب دکتر کریمی واسه چکاپ ماهیانه. بابا وحیدت اون روز نرفته بود شرکت و عصر ساعت 6 راه افتادیم به طرف مطب . ساعت 7.5 نوبت من شد و مثل همیشه صدای ضربان قلب کوچولوت رو شنیدم. خدارو شکر دکتر گفت که رشدت خوب بوده و من الان رسیده بودم به وزن 59.900!!!!!!!!!! عزیز دلم این اولین باری هستش که توی زندگیم وزنم به 60 کیلو رسیده. خلاصه واسمون یه سونوی دیگه نوشت که باید برم انجام بدم. البته هنوز دو دلم که 4 بعدی برم یا معمولی؟؟؟ بعد از دکتر با بابایی رفتیم چیتگر ؛ خیلی خوش گذشت و کلی عکس گرفتیم بعدش هم رفتیم دریاچه و یه گشتی زدیم ...
3 مرداد 1392

هفت ماهگیت مبارک عسلم

١٦ تیر 1392 پسر گلم سلام امروز 16 تیر 1392 هستش و شش ماهگیت توی دل من تموم شد و با هم وارد هفت ماهگی شدیم. خیلی زود گذشت پسرم. اصلا فکرشو نمی کردم که این 9 ماه به این سرعت بگذره و به لحظه به دنیا اومدنت نزدیک تر بشم. دیروز که راجع به این موضوع با بابا وحیدیت صحبت می کردیم ایشون گفتن: که وقتی چشم روی هم بذاریم میبینیم که می خواد ازدواج کنه! ....... واقعا درست می گه عسلم..... باید قدر این لحظه های با شما بودن رو دونست. امروز داشتم راجع به مواد غذایی که باید توی 8 ماهگی خورده بشه تا نی نی خوشگل بشه می خوندم. یه چیزایی مثل : هلو - انگور - خربزه - کاسنی - گلابی - روغن زیتون - رب انار - رازیانه و بادیان .... که خدارو شکر الا...
3 مرداد 1392

انتخاب نام

١٢ تیر 1392 پسر گلم سلام. می دونی خیلی وقته واست پست نذاشتم اما نگران نباش توی دفتر خاطراتت همه رو واست نوشتم. اونجا راحتتر می تونم واست درد و دل کنم آخه یه جورایی اونجا خصوصی تره! فقط من و شما و بابا وحیدی! الان هفته 28 زندگی شماست! البته در وجود من! خیلی دوست دارم عسلم .... هر روز که بزرگتر می شی بیشتر احساست میکنم . دیگه حرکتها و دست و پا زدن های هر روزت قابل لمس و قابل ملاحظه شده. حتی چند شب پیش احساس می کردم که زیر پوست شکمم مثل ضربان قلب طپش داره! که بابایی گوشش رو  گذاشت روی پوستم و گفت که دقیقا صدای طپش قلب میاد!  طپش قلب کوچولو و مهربون شما!!! عسلم یک ماه گذشته...
3 مرداد 1392

سالگرد ازدواج من و بابایی

١٢ خرداد 1392 عسلم سلام ٢٧ اردیبهشت سالگرد عقد من  و بابایی بود. من که اصفهان بودم ؛ یادت میاد گفته بودم که بابا منصور می خواد قلبشو عمل کنه؟ خداروشکر جراحی اش خوب بود و الان مرخص شده و حالش خوبه. من روز سالگرد ازدواجمون از بابایی دور بودم اما یه کار قشنگی که کردم این بود که با مامان مینا و خاله آذر رفتیم خیابون فلسطین و واسه شما یه عالمه لباس و لوازم بهداشتی خریدیم.عکس تک تکشو واست میذارم عزیزم. ٢٩ اردیبهشت هم که تولد بابایی بود. بازم من ازش دور بودم و اصفهان بودم . خریدن وسایل شما چند روزی زمان برد اما هنوز هم سرویس چوب و سرویس کالسکه اتو نخریده بودم که قرار شد بیام از تهران بگیرم. بابا منصور ٦ خرداد ٩٢ عمل شد و ١٢هم مرخص شد. ...
3 مرداد 1392

ویزیت ماه پنجم

١٤ خرداد 1392 عزیزم روز ١١ خرداد ٩٢ باید می رفتم دکتر آخه ویزیت ماه پنجمت بود. رفتم روبه روی شرکت بابایی که اونجا ایستاده بود. یه خبر خوب اینه که نی نی عمو نویدت هم پسره........ یه همبازی داری... امیدوارم اینقدر با هم نزدیک باشین که مثل برادر واست باشه .. شما ٥ هفته از اون زودتز به دنیا میای . خیلی دوست دازم که باهاش صمیمی بشی مثل یه داداش توی زندگیت بتونی روش حساب کنی. خلاصه اینکه صدای قلب قشنگتو واسه دومین بار شنیدم. خانم دکتر گقت که رشدت خوب بوده و مسئله ای نداری. گلم من از ٥٢ کیلو الان شده بودم ٥٦ کیلو. نگران بودم که مبادا به اندازه اضافه وزن نداشته باشم که شما مشکلی داشته باشی. که خدارو شکر دکتر گفت که خوبه. دیگه اینک...
3 مرداد 1392

اولین باری که بابا وحیدی حست کرد...

٢٠ ادریبهشت 1392 پسرم دیشب که نوزده اردیبهشت 1392 بود من و  بابا نشسته بودیم و تلویزیون تماشا می کردیم. از اونجایی که شما چند  روزه که حرکت می کنی و دیگه من کاملا احساست می کنم , اون شب هم احساس کردم که دازی تکون تکون می خوری...... دست بابایی رو گرفتم و گذاشتم روی شکمم...... بعد از چند ثانیه یه حرکت سریع کردی و بابا یی با تعجب گفت : اه......    مهرگان بود؟؟؟ من   گفتم : آره . خیلی خوشحال شد. بهش گفتم اولین باری هستش که پسرمون رو احساس کردی ها........ فدات بشم عسلم...  
3 مرداد 1392